آن روز
تو موقع رفتن چشمهایت را پیش دل من جا گذاشتی و از آن روز ، مرا آواره
ی افسانه ها و قصه ها کردی که باز دوباره من هستم به دنبال رد و پای
صورتی تو آمده ام و شاید تو را در قصه ی دیگری از عاشقانه های دیگری
بیابم و این امانتی الماس مانند را تحویل بدهم.
آن روز تصمیم گرفته ام که نگذارم بروی و اگر هم خواستی بروی باید این بار
تو دل منو به امانت ببری.
راستی ، آن روز کی می رسد . من ، تو را در کدامین قصه می یابم .
سلول انفرادی
این زندان از ثانیه ای به ثانیه ی دیگر بزرگ و بزرگتر می شود. و من از جاده
ی منتهی به خانه دور و دور می شوم.
من با هر نفس در این زندان کوچک و کوچک می شوم و در این وسط یک
چیز تغییر پیدا نمی کند آن هم سلول انفرادی من هست.
تمام دیوارهای این سلول انفرادی دارن از چوب خط پر می شوند و جایی برای
خط زدن نمی ماندمجبور می شوم روی بدن خود به عادت خط کشیدن با شی ء
نوک تیزی عمیق خط بزنم که برای مدتی دوام بیاورد.
و از هر خط زدن خونی به بیرون می جهد و آخر سر می توانم کف این سلول
انفرادی را قرمز رنگ کنم.

|
+| نوشته شده توسط
آزاد در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
|