تبليغاتX
حامی -
درد ودل بی کسی
 

آن روز

 

تو موقع رفتن چشمهایت را پیش دل من جا گذاشتی و از آن روز ، مرا آواره

 

ی افسانه ها و قصه ها کردی که باز دوباره من هستم به دنبال رد و پای

 

صورتی تو آمده ام و شاید تو را در قصه ی دیگری از عاشقانه های دیگری

 

بیابم و این امانتی الماس مانند را تحویل بدهم.

 

آن روز تصمیم گرفته ام که نگذارم بروی و اگر هم خواستی بروی باید این بار

 

تو دل منو به امانت ببری.

 

راستی ، آن روز کی می رسد . من ، تو را در کدامین قصه می یابم .

 

 سلول انفرادی

 

این زندان از ثانیه ای به ثانیه ی دیگر بزرگ و بزرگتر می شود. و من از جاده

 

ی منتهی به خانه دور و دور می شوم.

 

من با هر نفس در این زندان کوچک و کوچک می شوم  و در این وسط یک

 

چیز تغییر پیدا نمی کند آن هم سلول انفرادی من هست.

 

تمام دیوارهای این سلول انفرادی دارن از چوب خط پر می شوند و جایی برای

 

خط زدن نمی ماندمجبور می شوم روی بدن خود به عادت خط کشیدن با شی ء

 

نوک تیزی  عمیق خط بزنم که برای مدتی دوام بیاورد.

 

و از هر خط زدن خونی به بیرون می جهد و آخر سر می توانم کف این سلول

 

انفرادی را قرمز رنگ کنم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 
 
بالا

جديدترين كدهای جاوا

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس