چوب خط
به خیال شعر آمدم
برای آزادیی شعرم افسانه گفتم
به پیامت دلداگیم صبر کردم
حصار این زندان دور و عظیم
مثل دریا
بی انتها در ساحل
برای شرافت اشک در غروب
گریه نمی کنم چوب خط می زنم
روی دلم دو ماه سه ماه خط می زنم
برای هر ماه یک چوب حصار می شکنم
می ترسم همه بروند
من تنها بمانم
نتوانم این چوبهای حصار را بشکنم
و برای اشک ریختن خود را آماده کنم. راستی اگر روزی اشکهایم تمام شد ماه ها ، سالها با چه وقت بگذرانم تا برای شاعریم افسوس بکشم که چرا شاعر شدم تا این همه زندانی بکشم.
غریبی
برای سفر خالی بودیم
سوار بر بال رویا رفتیم
از شهری رفتیم که قدرش بعد دانستیم
هیچ ندانستیم در رفتن
حتی بای یک قدم دوری
نام غربت می گیریم
غریب برای افسانه کفتن
شروع می شود
زخم دل چرکی می شود
شرافت اشک دل می شود
مظلوم کشی برای ریا
سادگی چشم های غریبم
در مقابل پارت بی شرمش
شرفت غریبی هیچپ معناییی ندارد
نام پاکان پله ی ترقی دیگران
فهمش سخت است
صحرا و لحظه برایمان کور می شود
سادگی قتلگاهی است
برای دلمان
زندان به زندان نابودی
به جرم بی کسی و بی آشنایی
خون در مقابل بی وجدانی.
یه لحظه
تو بهانه بودی برای عاشقی
آشنا بودی برای زندگی
عشق یه لحظه بود
یه لحظه برای خاطره
سفر من یه ثانیه بود
یه ثانیه برای آغوش مرگ
کاش باز بهانه ای برای من بودی
از ابد برای من خاطره بودی
یه فصل عاشقی می خوام
برات یه بوسه ی زندگی می خوام
خود من آشنا بودم
آخه تو بگو
بدون تو مگه زندگی می شه
یه لحظه دیدار
سر تا پا دیوانه شدم
مثل یه ستاره
فقط برای شب
خودم برات خون می نویسم
یه لب اناری
مساوی یه دل اسیر
در این زندونو باز کن
آخه مرگ
بدون دل تو
برای من معنی نداره
یاس دل
من رنگی هستم از سیاهی
تو بمان از سفیدی
من آتشی هستم از خاموشی
تو بمان از روشنایی
گرچه این دل دهکده ی عشق بود
حالا ویرانه ی قرن تباهی است
تو وارد این ویرانه نشو
آخه ویرانه نشین نیستی
من مرده ام و دل سوخته ام
برای بهای عشق
ارزش چشم می خواهم
نه یاس دل برای هیجان
تو چشم برای زندگی بخواه
اندیشه ات را برای جاودانگی
و تو بدون من
برای پاکی زندگی کن
من پهنای فقرم
از حاشیه ی افکار تنها منم
تو بمان در این قصرک خیال
من بیغوله نشینم
آفتاب ندارم
من تاریکی شبم
از زندگی فقط
سیاهپوشی دارم
تو بمان با عشوه ات
من خریدار نیستم
از زمانه چشم دل دارم
برای نداریم آه دارم
آخ آخ آخ
شما چشم خمار داری
دل من سخن دل دارد
یادمان باشد
من طالب خماریم
برای دلداگی گلی دارم
به نام یاس دل
تو بمان با همه داراییت
من از این ترانه فقط آخ دارم
و تو بدون من
برای پاکی زندگی کن
یک نگاه
یک نگاه
برای دیوانه شدن
یک نسیم
برای بردن پیام
قصه ی شمع،گل و پروانه
جاده ی طولانی
با بالهای نازک پروانه
عشق تو حلقه ی محبت
برای جاودانگی فقط یه بوسه
در نگاهت دریا می خواهی
خواستار دریا در نگاهت
افسانه ی قدرت موج
رخت برکنده از من.
یک نگاه
جان دیگری می بخشد
بازگشت پروانه به زندگی
قصه ی شمع ، گل و پروانه
جادوی شاه ریا
برای ابد افسانه گفتن
شمع هیچ نمی سوزد
گل بویی به دل نمی دهد
پروانه هیچ پرواز دل ربایی ندارد
یک نگاه برای بازگشت
و در تاریکی خدا را دیدن.
مرگ پرواز
به یک شب
به یک زندان
به یک روز تنهایی عظیم
کوچک در مقابل این بی انتها
نه خورشیدم و نه ماه
نه قاصدکم و نه نسیم
یک زندانی سیاه روی و سفید دل
پر از برگ خحزان تفکرم
دستها بر زانوی فرسوده
بنشسته ام در کنج خانه
مرگ پرواز در چشمهایم
مثل تیر رها شده بدون خال سیاه
یک باد سهمگین کافی برای مرگ
مرگ پرواز یعنی...
مرگ فهم و عقل
آتش آتی بر دل نحفیم
تنها مثل یک قطره در کویر
بدون بال نمی شود پرواز کرد
به آخر خیالات رسیدم
نقطه ی پایان را می گذارم
می گویم از این بی نهایتی
یک دل داشتم
آن هم برای شما
و مرگ پرواز را در آغوش می گیرم.
انسان
او انسان هست
از جنس عاطفه
روحی دارد
از جنس نسیم
دلی دارد
از جنس انسانیت
به قدر یک دشت شقایق
قطره لشک دارد گریه دارد
تفکرش غرق در مرداب قدرت
روحش در تسخیر باتلاقی بی انصاف
طنابی از آسمان می خواهد
که دستش را بگیرد
فرار کند از دست دل ربایان
هیچ آینی جز پاکی نمی فهمد
ریای قدمها برای همراهیش
کمرش را شکسته
گر برگهای گل را بکنید
نام گل از او می میرد
از انسانی ذوقش گیرند
نام اانسانیش پرواز می کند
حالا او انسان است
برای آزادی تقدیرش
زندان را ستایش نمی کند
می خواهد تا بی نهایت
انسان و انسان باشد.
صدای مهر
منتظر یک صدایم
صدایی از قافله ی مهر
از دور دست ها
یک پیام عاشقانه
از جاودانگی برای من
مثل یک نوزاد شیرین
صدایی که بنوازد ساز را با آب
بخواند از جنس ماه
پا بکوبد بر زمین به نام شادی
با سنگینی هزاران زمین
این صدا دور از من
با عمر مرض من
دل گیر یک صدایم
برای کی بگویم این صدا زندگی من
صدایی که گریه را دوست ندارد
صدا حکم لبخند دارد
اگر مرا خاک بخواهد
صدا ، با مرگ من بیایید
از گور بر می خیزم
می خوانم به نام خواستن
به خاطر شرافت انتظارم.
کاش کاشکی وجود نداشتم
الان که هستم
یک دیوانه ام
کاش بتوانم
در این لحظه بمیرم .
سلام من
تو را قسم بر دل خسته ی من
برای پرندگان آه مرا بخوان
بخوان که برای دلداه شدن
باید دیوانه شد
و مردی همزمان با ثانیه های آفتاب
نمی تواند برای ماه عاشق شود
باید زد بر دریای شب
و ستاره شدن را تجربه کرد
که یک عمر در التماس چشمک زدن
از ته دل عریان اسیریند
اما در این میان
ماه غرور را نمی شکند
صلابت از من گرفته شده
هم پای ستاره نمی توانم شوم
واسطه ی من و بی نهایت شو
حتی قطره های صورتی خونم را هدیه ببر
و مرا از پشت این میله های خامش رها کن
گرچه تو هم می روی
کاش سلام مرا به بی نهایت برسانی
و بگویی ابتدا، تنها ماند.
قسم
تو را قسم
بر دل خسته ی شقایق
مرا با خود ببر
از این زمانه ی عاشق کش
تو را قسم
بر شیدای زمان
مرا با خود ببر
از این دیوانه خانه
پریشان یک قطره اشک
مقابل این همه ستاره بی تاب
من یک دل خونی دارم
اگر برای بردن و دادن یک ستاره
قسم را باور نمی کنی
یک دل می دهم
برای یک ستاره
مرا با خود ببر
که از قسم خسته ام
آخر قصه باز هم من تنها می مانم
برای یک عاشق
بدتر از دوری نیست
این را از من بپذیر
یک حق پرواز بده
که بر دیوار این خانه
دیگر ننویسم، تورا قسم
یک بال و پر بده
برای رها شدن
و مرا با خود ببر
به دنیای ستاره ها.
آزاد
|
+| نوشته شده توسط
آزاد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
|