صدای من
روزی یا شبی بود که ریختند بر خانه و محل کارو گردشم. هر صدایی داشتم
از هر گوشه و کناری جمع کردند و آن را داخل یک تابوت گذاشتند و در آن را
محکم بستند و مرا دنبال آن صلانه صلانه براب خاک کردند کشاندند. همه نماز
آخرین را برای صدایم خواندیم. آن را داخل قبر گذاشتند سنگ قبر را بر روی
آن محکم کردند و تلی خاک بر رویش ریختند. و من هاج و واج به خانه بر
گشتم. از آن روز من روحم را ندیده ام.
نه می توانم گریه کنم
نه می توانم بخندم
سر در گم و مبهوت
طناب بافنه شده بر روی دست و پایم
بازنده یک روی سکه
بر آن روی دیگرش
نمی دانم
باور کن هیچ ندارم اندیشه ای
کاش کاشکی وجود نداشتم
الان که هستم یک دیوانه ام
کاش می توانستم در این لحظه بمیرم
آزاد
|
+| نوشته شده توسط
آزاد در سه شنبه یازدهم تیر 1387
|