تبليغاتX
حامی
درد ودل بی کسی
 کی نان داد؟
|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 آزاد
|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 

از آزاد:

 

بانوي دلداگي من


از غصه ، برتر من



تپش دلدادگيم



در نفس سلولهاي انفراديت



از همه سير جزءعشق


يه دنيا نماز



جزء خدا



بانوي نياز من


از بهانه ها سيرابم


از غصه ها پرم


از تار و پودم وجودم


خسته ام


خسته ام به نماز تو

جزء يه نفس در وجود تو.


چشمه ي روشن پاكي ها


سالهاست كور شده


گفتند با مرگ شقايق


پايان دلدادگي است




اي خدا



با فرياد مي بوسم

 

اي خدا



من نيازترين عاشقم



در پهناي گريه ها



حسرتترين اميدم



در پهناي گريه ها



حسرتترين اميدم



سخن دل ارزاني هرچه بود و نبود



من باور بانوي عشقم



از زمين به افلاك



كه دردمند يه ستاره



براي چشمك نسيمم



يه لحظه دم به دم



يك تيغ تا رگ من



بانوي عشقم



باور زندگانيم

 

تقدیم به هستی دنیا (معصومه)

|+| نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 
 کاش دلهای کوچک پرنده را به این هیاهوی مرگ نمی کشیدند

|+| نوشته شده توسط آزاد در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 

کیست به نسیم بگوید

 

که من بدون او نمی توانم

 

لحظه ها را سپری کنم

 

کیست به نسیم بگوید

 

با دوری او

 

دنیا از من قهر کرده

 

به خدا قسم

 

در درگاه حسرت عاشقترینم

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در سه شنبه هشتم مرداد 1387  |
 
شب برای دلدادگی من از هر چه آدم تو دنیاست با وفاتره.

 

333

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 
اشک های ملکه زیبایی سال ۲۰۰۸

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

من پرواز دلگیرم

 

 

از هر چه بهانه بود

 

مرا بی نصیب نگذاشتند

 

برای دل نسیم

 

من همان حسرترین نیاز م

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 
بهترین و زیبا ترین داستان های عاشقانه و ضد عشق ... www.bahar20.sub.ir

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

برای بهانه های شبت

 

من همان آزاد رهگذر

 

در دل نسیم وار توام

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 

صدای من

روزی یا شبی بود که ریختند بر خانه و محل کارو گردشم. هر صدایی داشتم

 

از هر گوشه و کناری جمع کردند و آن را داخل یک تابوت گذاشتند و در آن را

 

 محکم بستند و مرا  دنبال آن صلانه صلانه براب خاک کردند کشاندند. همه نماز

 

 آخرین را برای صدایم خواندیم. آن را داخل قبر گذاشتند سنگ قبر را بر روی

 

 آن محکم کردند و تلی خاک بر رویش ریختند. و من هاج و واج به خانه بر

 

 گشتم. از آن روز من روحم را ندیده ام.

 

نه می توانم گریه کنم

 

نه می توانم بخندم

 

سر در گم و مبهوت

 

طناب بافنه شده بر روی دست و پایم

 

بازنده یک روی سکه

 

بر آن روی دیگرش

 

نمی دانم

 

باور کن هیچ ندارم اندیشه ای

 

کاش کاشکی وجود نداشتم

 

الان که هستم یک دیوانه ام

 

کاش می توانستم در این لحظه بمیرم

                                                         آزاد

|+| نوشته شده توسط آزاد در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 

آن روز

 

تو موقع رفتن چشمهایت را پیش دل من جا گذاشتی و از آن روز ، مرا آواره

 

ی افسانه ها و قصه ها کردی که باز دوباره من هستم به دنبال رد و پای

 

صورتی تو آمده ام و شاید تو را در قصه ی دیگری از عاشقانه های دیگری

 

بیابم و این امانتی الماس مانند را تحویل بدهم.

 

آن روز تصمیم گرفته ام که نگذارم بروی و اگر هم خواستی بروی باید این بار

 

تو دل منو به امانت ببری.

 

راستی ، آن روز کی می رسد . من ، تو را در کدامین قصه می یابم .

 

 سلول انفرادی

 

این زندان از ثانیه ای به ثانیه ی دیگر بزرگ و بزرگتر می شود. و من از جاده

 

ی منتهی به خانه دور و دور می شوم.

 

من با هر نفس در این زندان کوچک و کوچک می شوم  و در این وسط یک

 

چیز تغییر پیدا نمی کند آن هم سلول انفرادی من هست.

 

تمام دیوارهای این سلول انفرادی دارن از چوب خط پر می شوند و جایی برای

 

خط زدن نمی ماندمجبور می شوم روی بدن خود به عادت خط کشیدن با شی ء

 

نوک تیزی  عمیق خط بزنم که برای مدتی دوام بیاورد.

 

و از هر خط زدن خونی به بیرون می جهد و آخر سر می توانم کف این سلول

 

انفرادی را قرمز رنگ کنم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 

ققنوس شبم

به نام نسیم

                                    پر می زنم

از ازل

فقط به آیین دلدادگی 

در این بیغوله

بت پرست عشقم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 

چوب خط

به خیال شعر آمدم

برای آزادیی شعرم افسانه گفتم

به پیامت دلداگیم صبر کردم

حصار این زندان دور و عظیم

مثل دریا

بی انتها در ساحل

برای شرافت اشک در غروب

گریه نمی کنم چوب خط می زنم

روی دلم دو ماه سه ماه خط می زنم

برای هر ماه یک چوب حصار می شکنم

می ترسم همه بروند

من تنها بمانم

نتوانم این چوبهای حصار را بشکنم

 

و برای اشک ریختن خود را آماده کنم. راستی اگر روزی اشکهایم تمام شد ماه ها ، سالها با چه وقت بگذرانم تا برای شاعریم افسوس بکشم که چرا شاعر شدم تا این همه زندانی بکشم.

 غریبی

برای سفر خالی بودیم

سوار بر بال رویا رفتیم

از شهری رفتیم که قدرش بعد دانستیم

هیچ ندانستیم در رفتن

حتی بای یک قدم دوری

نام غربت می گیریم

غریب برای افسانه کفتن

شروع می شود

زخم دل چرکی می شود

شرافت اشک دل می شود

مظلوم کشی برای ریا

سادگی چشم های غریبم

در مقابل پارت بی شرمش

شرفت غریبی هیچپ معناییی ندارد

نام پاکان پله ی ترقی دیگران

فهمش سخت است

صحرا و لحظه برایمان کور می شود

سادگی قتلگاهی است

برای دلمان

زندان به زندان نابودی

به جرم بی کسی و بی آشنایی

خون در مقابل بی وجدانی.

یه لحظه 

تو بهانه بودی برای عاشقی

آشنا بودی برای زندگی

عشق یه لحظه بود

یه لحظه برای خاطره

سفر من یه ثانیه بود

یه ثانیه برای آغوش مرگ

کاش باز بهانه ای برای من بودی

از ابد برای من خاطره بودی

یه فصل عاشقی می خوام

برات یه بوسه ی زندگی می خوام

خود من آشنا بودم

آخه تو بگو

بدون تو مگه زندگی می شه

یه لحظه دیدار

سر تا پا دیوانه شدم

مثل یه ستاره

فقط برای شب

خودم برات خون می نویسم

یه لب اناری

مساوی یه دل اسیر

در این زندونو باز کن

آخه مرگ

بدون دل تو

برای من معنی نداره

 

یاس دل

 

من رنگی هستم از سیاهی

تو بمان از سفیدی

من آتشی هستم از خاموشی

تو بمان از روشنایی

گرچه این دل دهکده ی عشق بود

حالا ویرانه ی قرن تباهی است

تو وارد این ویرانه نشو

آخه ویرانه نشین نیستی

 

من مرده ام و دل سوخته ام

برای بهای عشق

ارزش چشم می خواهم

نه یاس دل برای هیجان

تو چشم برای زندگی بخواه

اندیشه ات را برای جاودانگی

 

و تو بدون من

برای پاکی زندگی کن

من پهنای فقرم

از حاشیه ی افکار تنها منم

تو بمان در این قصرک خیال

من بیغوله نشینم

 

آفتاب ندارم

من تاریکی شبم

از زندگی فقط

سیاهپوشی دارم

تو بمان با عشوه ات

من خریدار نیستم

از زمانه چشم دل دارم

برای نداریم آه دارم

 آخ آخ آخ

شما چشم خمار داری

دل من سخن دل دارد

یادمان باشد

من طالب خماریم

برای دلداگی گلی دارم

به نام یاس دل

 

تو بمان با همه داراییت

من از این ترانه فقط آخ دارم

و تو بدون من

برای پاکی زندگی کن

یک نگاه

یک نگاه

برای دیوانه شدن

یک نسیم

برای بردن پیام

قصه ی شمع،گل و پروانه

جاده ی طولانی

با بالهای نازک پروانه

عشق تو حلقه ی محبت

برای جاودانگی فقط یه بوسه

در نگاهت دریا می خواهی

خواستار دریا در نگاهت

افسانه ی قدرت موج

رخت برکنده از من.

یک نگاه

جان دیگری می بخشد

بازگشت پروانه به زندگی

قصه ی شمع ، گل و پروانه

جادوی شاه ریا

برای ابد افسانه گفتن

شمع هیچ نمی سوزد

گل بویی به دل نمی دهد

پروانه هیچ پرواز دل ربایی ندارد

یک نگاه برای بازگشت

و در تاریکی خدا را دیدن.

 

مرگ پرواز

 

به یک شب

به یک زندان

به یک روز تنهایی عظیم

کوچک در مقابل این بی انتها

نه خورشیدم و نه ماه

نه قاصدکم و نه نسیم

یک زندانی سیاه روی و سفید دل

 پر از برگ خحزان تفکرم

دستها بر زانوی  فرسوده

بنشسته ام در کنج خانه

مرگ پرواز در چشمهایم

مثل تیر رها شده بدون خال سیاه

یک باد سهمگین کافی برای مرگ

مرگ پرواز یعنی...

مرگ فهم و عقل

آتش آتی بر دل نحفیم

تنها مثل یک قطره در کویر

بدون بال نمی شود پرواز کرد

به آخر خیالات رسیدم

نقطه ی پایان را می گذارم

می گویم از این بی نهایتی

یک دل داشتم

آن هم برای شما

و مرگ پرواز را در آغوش می گیرم.

 

  انسان 

او انسان هست

از جنس عاطفه

روحی دارد

از جنس نسیم

دلی دارد

از جنس انسانیت

به قدر یک دشت شقایق

قطره لشک دارد گریه دارد

تفکرش غرق در مرداب قدرت

روحش در تسخیر باتلاقی بی انصاف

طنابی از آسمان می خواهد

که دستش را بگیرد

فرار کند از دست دل ربایان

هیچ آینی جز پاکی نمی فهمد

ریای قدمها برای همراهیش

کمرش را شکسته

 

گر برگهای گل را بکنید

نام گل از او می میرد

از انسانی ذوقش گیرند

نام اانسانیش پرواز می کند

 

حالا او انسان است

برای آزادی تقدیرش

زندان را ستایش نمی کند

می خواهد تا بی نهایت

انسان و انسان باشد. 

صدای مهر 

منتظر یک صدایم

صدایی از قافله ی مهر

از دور دست ها

یک پیام عاشقانه

از جاودانگی برای من

مثل یک نوزاد شیرین

صدایی که بنوازد ساز را با آب

بخواند از جنس ماه

پا بکوبد بر زمین به نام شادی

با سنگینی هزاران زمین

این صدا دور از من

 با عمر مرض من

دل گیر یک صدایم

برای کی بگویم این صدا زندگی من

صدایی که گریه را دوست ندارد

صدا حکم لبخند دارد

اگر مرا خاک بخواهد

صدا ، با مرگ من بیایید

از گور بر می خیزم

می خوانم به نام خواستن

به خاطر شرافت انتظارم.

 

 

 

 

کاش کاشکی وجود نداشتم

الان که هستم

یک دیوانه ام

کاش بتوانم

در این لحظه بمیرم .

 

 

سلام من

 

تو را قسم بر دل خسته ی من

برای پرندگان آه مرا بخوان

بخوان که برای دلداه شدن

باید دیوانه شد

و مردی همزمان با ثانیه های آفتاب

نمی تواند برای ماه عاشق شود

باید زد بر دریای شب

و ستاره شدن را تجربه کرد

که یک عمر در التماس چشمک زدن

از ته دل عریان اسیریند

اما در این میان

ماه غرور را نمی شکند

صلابت از من گرفته شده

هم پای ستاره نمی توانم شوم

واسطه ی من و بی نهایت شو

حتی قطره های صورتی خونم را هدیه ببر

و مرا از پشت این میله های خامش رها کن

گرچه تو هم می روی

کاش سلام مرا به بی نهایت برسانی

                                      و بگویی ابتدا، تنها ماند.        

قسم

 

تو را قسم

بر دل خسته ی شقایق

مرا با خود ببر

از این زمانه ی عاشق کش

 

تو را قسم

بر شیدای زمان

مرا با خود ببر

از این دیوانه خانه

 

پریشان یک قطره اشک

مقابل این همه ستاره بی تاب

من یک دل خونی دارم

اگر برای بردن و دادن یک ستاره

قسم را باور نمی کنی

یک دل می دهم

 

برای یک ستاره

مرا با خود ببر

که از قسم خسته ام

آخر قصه باز هم من تنها می مانم

برای یک عاشق

بدتر از دوری نیست

این را از من بپذیر

یک حق پرواز بده

که بر دیوار این خانه

دیگر ننویسم، تورا قسم

 

یک بال و پر بده

برای رها شدن

 

و مرا با خود ببر

به دنیای ستاره ها.

 

 

                                                      آزاد

|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 
لوح یادبود سازمان آمریکایی شِر به داریوش

 یادبودی به داریوش اقبالی خواننده ایرانی به پاس خدماتش در راه بهبود معتادان، طی مراسمی اهدا کرد.

 این سازمان که یکی از بزرگترین سازمانهای غیرانتفاعی و بشردوستانه آمریکا در لس آنجلس است، هر سال به هزاران تن از افرادی که با مشکلات اعتیاد و مسائل روانی و اجتماعی جنبی آن روبرو هستند، کمک می‌کند تا با بهبودی از راه گروه درمانی و حمایتهای معنوی به جریان زندگی عادی خود بازگردند. بنا به گزارش منابع اينترنتي مراسم با معرفی داریوش به حاضران از طریق یک کولاژ ویدئویی از فعالیتهای هنری وی آغاز شد. داریوش در سخنرانی قبول این جایزه به زبان فارسی به مشکلات اعتیاد در ایران و مشکلات هزاران پناهنده ایرانی، بیماری ایدز و اعتیاد را واقعیتهای جهان امروز خواند. داریوش اقبالی در مصاحبه اي می‌گوید تمامی تلاش وی و دوستانش این است که چهره آسیبهایی را که به سرزمین ایران می‌خورد و سعی در پنهان کردنش دارند، علنی کنند

شقایق:این هنر از داریوش یکی از اولین اهنگای بد از انقلابه و برای سال ۵۸ است که همراه با وطن خونده شده و در اون زمانه.و اگه به معنی اهنگ دقت بکنیم میشه دید که داریوش از ایران خارج شده و گله میکنه.بسیار اهنگ زیبا و به یاد ماندنی است و ودیو کلیپ این اهنگ که بسیار کمیابه داریوش با چهره تک و عجیب که هیچکس ندیده ظاهر شده و واقعا غمو در چهرش میشه دید و بسیار زیبا است و از ته قلبش میخونه.و در کنسرت ۸۲ که با ابی بود خود ابی گفت هیچکس به خوبی داریوش نمیتونه بخونه.

دلم مثله دلت خونه شقایق                                     چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن                                      ولی دل بستن اسونه شقایق

شقایق درد من یکی دو تا نیست                              اخه درد من از بیگانه ها نیست

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 
aie.gif
|+| نوشته شده توسط آزاد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 

من می دونستم که باید برم اما نمی دونستم که رفیقم بیشتر از من از همه بریده چون نتونسته به باور برسه که نسل ما به نام نسل سوخته نامگذاری شده. کاش اون روز که نصف شب  آب تو دلم ریخته شد و زدم بیرون می دونستم که رفیقم داره خودشو خلاص می کنه . کسی که تمام صحنه ها، نام ، ساخت و تفسیر لحظه لحظه ی سینمای جهان را می دانست  خود را به دار آویخت اما من هنوز زنده ام و دارم رفیقهای دلداده ام را دفن می کنم. خسته ام خسته......................................................................................

|+| نوشته شده توسط آزاد در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 

اگه بگم چقدر خسته ام

باورت می شه، چند ماهی است

نخندیده ام ، نگاه نکردم

باورت می شه

 دلم لک زده

برای بیان دلتنگی

برای اینکه بگم

دل بریده ی نگاههای محقرم

از خودم بریدم

تا نتونستم به باور برسم

که نسیم رفت

من موندم بدون خنده

|+| نوشته شده توسط آزاد در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا

جديدترين كدهای جاوا

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس